تبليغاتX
بدون عنوان
 
بدون عنوان
 
 
ماندني نيستم‚ تاكي؟‎ ‎نمي دانم!
 
اینجا نشسته ام. جایی در قسمت مرکزی پذیرایی خانه و به چیزهایی فکر می کنم که مهم است حتی اگر به درد نخور باشد. به منتهی الیه خیابان پر پیچ وخم و یک طرفه. به کرم هایی که جز خاک جایی برای زندگی پیدا نمی کنند. گاهی آنقدر در هم می لولند که یادشان می رود خاک مرغوبی برای زندگی پیدا نمی شود. که بایدهمان جا کنار لاشه کرم های متعفن بخوابند٫ زندگی کنند٫ بیدار شوند و بمیرند. بعد اسمشان بشود کرم خاکی!

اینجا نشسته ام و تلویزیون طبق معمول دارد یک سری اراجیف و خزئبلات به هم می بافد ومن به چیزهای مهمی فکر می کنم٫ حتی اگر به درد نخور باشد. بعد به خودم می گویم این ها را بنویس شاید روزی به دردت بخورد حتی اگر به درد دیگران نخورد و می روم خودکار-کاغذ بیاورم و در این فاصله نصف فکر ها جانشین پیدا می کنند تا دوباره ـ خیلی زود ـ وقتی در مرکز خانه٫ در منتهی الیه خیابان نشسته ام برگردند به جای همیشگی شان.

دنیای عجیبی شده. از دیروز و امروز و فردا و همیشه. که شاملو را شاعر کرد. نیوتن را کاشف کرد افلاطون و ارسطو را وادار کرد ستون های جهان را کشف کنند. دنیای عجیبی ست!

بعضی وقت ها آدم حرف زیاد دارد برای گفتن اما نمی گوید یا حوصله و وقت  گفتن شان را ندارد. پنهانشان می کند یک جایی. مثل گناه نکرده. بعد آنقدر زیاد می شود که در نا کجا آباد وجودت قلنبه می شود. حرف می شود و پنهان می شود تا شاید یک وقتی بریزد بیرون. پرت شود زیر دست و پای آدم های به ظاهر همه چیز تمام. مثل جوش زیر پوستی٫ مثل درد بعد از زایمان٫ مثل حرف های پر نیش و کنایه٫ مثل مرد شرقی جاه طلب٫ مثل فریاد بعد از سکوت٫ مثل "تنهایی پر هیاهو"٫ مثل...

بعضی وقت ها تر و خشک با هم می سوزند و از زندگیت پرت می شوند بیرون. بعضی وقت ها آدم آنقدر ناراحت یا دلخور است که ترجیح می دهد حرفی نزند و همه ی ناراحتی اش را در نا کجا آباد درونش پنهان کند و...

گاهی دلت می خواهد با صدای بلند اشعار شاملو را بخوانی اما چون دل حق خواستن ندارد این کار را به نامجو واگذار کنی تا صدایش از هنزفری در گوشت بپیچد: " به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟"     " ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب؟"

با وجود این تفاسیر و حرف ها٫ اوضاع خوب است!

پ.ن:

مادر بزرگ یکی از معدود افرادی ست که واقعا مرا می شناسد٫ می فهمد و درک می کند و این یعنی گور بابای شکاف نسل ها!

*عنوان از كتاب "تنهایی پر هیاهو" نوشته بهومیل هرابال٫ ترجمه پرویز دوائی.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 17:10  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
‏"ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد..."
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:20  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
می شود به رهگذران شاد یا خسته دل اجازه ی عبور نداد تنها به خاطر سستی پل٫ خستگی پیاده رو٫ فقدان جاده ی بدون خط کشی. می شود پای آدم های شبیه هیچ و هر و همه را زنجیر خاطره کرد و برای همیشه برید. می شود از رسم زمانه ایراد گرفت و لطافت را به زور بر سر زندگی کوبید و از خشم  ضمختی دوران تنها به آسمان اکتفا نکرد..

خیالت شب ها همه شبیه هم شده اما دیشب نفس های من اجازه عبور می خواستند و اکسیژنی که جوانی خود را به پای ایام سگ صفت تباه نمی کند.

من برای اتمام حجت آمده ام . برای حرف هایی که شب قدر شنیدی و فکر کردی تب دارم٫ که هذیان گوی تو شده ام٫ که حوصله ات سر می رود از دست دختری که اتمام حجت می کند با تو..

فردا از راه می رسد. که خوب می دانی شیرین است-؟- مثل رویای شيرين آن شیرینی شیرین ومن دیگر برایت نمی گویم سرم از کدام طرف درد می کند که سرهای دردمند را چه احتیاج به دستمال ؟!

می خواهم زندگی کنم به اندازه ای که بس باشد٫ که زندگی نکرده ام٫ که...

پ.ن:

۱-داشتم می فروختم چیزهایی را‏.نمی دانم ارزشش را داشت یا نه..‏!‏پشیمان شدم‏‏‏‏

۲-مانا را باید خواند. مانا را باید با گوش دل شنید. بس که خوب است. بس که دل صیقلی صافش را قلم می کند٫ می گیرد دستش و می نویسد...

۳-دانشكده ما يكي از مزخرفترين بخش هاي عمر از دست رفته ي من است.‏ به خصوص بعضي حرف ها و آدم ها و كلاس ها و زوايايش...

۴-فراز حتما می دونی که يكي از دليل هاي عمده ي بودن اینجا٫ تویی...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 16:24  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
گردو خاک همه جا را گرفته.

یک خانه تکانی اساسی لازم است.

وقتش کی برسد؟!

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:59  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
دست دنیا رو شده. از وقتی شلاقش را بلند کرد و در هوا تکان داد. از وقتی دستان ضمختش را با منت محبت کرد و بر سر زندگی کوبید.

دست دنیا رو شده. از وقتی سر طنابش همیشه دست یک عده قرار گرفت. از وقتی دهن کجی کرد به زندگی و راهش را به جاده ی پوشالی و تهی شده باز کرد و هیچ فکر نکرد چه دست هایش همه ضمخت شده بر سر آدم های این زندگی..

...

شمع ها بیهوده می سوزند..هیچ رهگذری در نور شمع اسرار را نمی فهمد و هیچ آیینه ای دیگر شرم دروغ چشم های بی گناه را باور نمی کند.               

فکر کن چه می شود وقتی کسی بفهمد ابرهای دلش باران نمی خواهند و هوای هیچ پرنده ای در سرشان پرواز نمی کند

فکر کن وقتی درخت حرف ریشه اش را نمی فهمد و یک علامت سوال بزرگ حاصل محصول هر زمستان بهار است...

گیرم که فردا حرفی برای گفتن داشته باشد. گوش ها ناشنوا می شوند و چشم هایی که به خاطر هیچ رهگذری سر هیچ خیابانی پلک نخواهند زد..

فکر کن سفره ی آسمان سوراخ ستاره ها شده

شاید کلاغی که دلش نخواهد بد خبر باشد

شاید آسمانی که دلش نخواهد کبک شود تا سرش را زیر برف پنهان کند

...

یک عمر سر چهار شنبه ها کلاه رفته است

یک عمر هیچ سه شنبه ای جدی گرفته نمی شود

یک عمر...

آنقدر کاموای ذهنت را بباف تا بزرگترین کلاه جهان اندازه ی سرت شود. ما بهتر از هر کس زمستان را درک می کنیم وقتی پاییز را به سخره می گیریم که پادشاه فصل ها و رنگ ها زمستان است وبس. ...

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 16:28  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
*به دختری فکر می کردم که آن روز در بازار دستی دستش را نگرفت و گم شد. شاید برای همیشه! بعد هی زل زدم به پاییز که بفهمد ظاهر‎ا‎ْ پادشاه فصل ها و رنگ هاست و الا رنگ هاي اصلي در دل زمستان است. فقط صداي خش خش و ناله ي برگ هاي له شده زير پاي آدم هاست كه پاييز را فصل مي كند.

به دختري فكر مي كنم كه آن روز در بازار تنها تصوير پشمك هاي يك پشمك فروش در ذهنش نقش بست و ماند..بعد هر شب خدا رو به خاطر چيزهايي كه به خودم و خودش مربوطه شكر مي كنم و تصميماتي مي گيرم كه عملي كردنشون وقت گير و خسته كننده ست و نصف بيشترش رو مجبورم كه انجام بدهم.

...

اون موقع ها كه بابا بزرگ زنده بود.يه خونه داشتن كه قشنگ ترين قسمتش بالا پشت بومش بود. يك سقف داشت به بزرگي آسمان. وقتي مي رفتيم خونه شون٫ من مي رفتم بالا و پتويي٫ زير اندازي مي انداختم زيرم و طاق باز دراز مي كشيدم به تماشاي آسمون و ستاره هاش. فكر مي كنم در آن زمان يكي از قشنگ ترين صحنه هاي زندگيم همين بود. بعضي وقت ها عرفان و علي هم مي اومدن بالا و شروع مي كردن به پرسيدن سوالاي معمول بچه هاي هم سن و سالشون. منم يكي يكي همه ي سوال هاشون و جواب مي دادم و براي اين كه دنبال بازي شون به سقوط آزاد ختم نشه مجبور مي شدم برگردم پايين.

به دختري فكر مي كنم كه خيلي وقت است گم شده از خاطره ها. بعد طاق باز رو به سقف سپيد اتاق دراز مي كشم و به پشت بوم بدون پدر بزرگ و دايي و سقف فكر مي كنم و اين كه حالا عادت كردم جز تو قوطي كبريت نمي تونم جايي زندگي كنم. اما هنوز قشنگ ترين تصوير آن دوران در ذهنم هست و بدم نمي آد براي تنوع هم كه شده تكرارش كنم. با اين تفاوت كه حالاديگر آسمان به هيچ ستاره اي ختم نمي شود.

*مربوط به يك ماه پيش

ضميمه:

خودكار را برمي دارم كه بنويسم. سرما خورده. مدام سرفه مي كند روي كاغذ هايم، دست هايم، حرف هايم. مدام مي رود سر خط و لج مي كند كه من از اينجا تكان نمي خورم. من تب دارم. من حالم خوب نيست! مدام مي رود ته خط و مي نشيند به سرفه زدن. آه و ناله اش در مي آيد كه يك خط رفته خسته است. .. كمي مي نويسد و تمام تفش را مركب مي كند، عطسه مي زند توي صورت كاغذ و اثرش مي شود يك قسمت آبي اندازه ي سكه ي هاي 25 توماني بين خطوط معلق تكراري. اثرش مي شود يك كاغذ مريض..برايش نفس مي فرستم: ها..ها.. . بي فايده است. سكته ناقص مي كند. مي ميرد و مي افتد در سطل زباله. ... من مي مانم و يك دنيا حرف زده نشده. در دل مانده براي خودم. يك دنيا زندگي كه نكرده ام هنوز.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:47  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
خودكار را برمي دارم كه بنويسم. سرما خورده. مدام سرفه مي كند روي كاغذ هايم، دست هايم، حرف هايم. مدام مي رود سر خط و لج مي كند كه من از اينجا تكان نمي خورم. من تب دارم. من حالم خوب نيست! مدام مي رود ته خط و مي نشيند به سرفه زدن. آه و ناله اش در مي آيد كه يك خط رفته خسته است. .. كمي مي نويسد و تمام تفش را مركب مي كند، عطسه مي زند توي صورت كاغذ و اثرش مي شود يك قسمت آبي اندازه ي سكه ي هاي 25 توماني بين خطوط معلق تكراري. اثرش مي شود يك كاغذ مريض..برايش نفس مي فرستم: ها..ها.. . بي فايده است. سكته ناقص مي كند. مي ميرد و مي افتد در سطل زباله. ... من مي مانم و يك دنيا حرف زده نشده. در دل مانده براي خودم. يك دنيا زندگي كه نكرده ام
 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:34  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
تمام شهر پر از جیر جیرک شده و موش های بزرگ به قاعده ی بچه گربه و گربه های موش خور و سگ های ولگرد و آدم های اهل هیچ کجا

پیاده خیابان های شهر را طی کردن لذت دارد برایم حتی اگر موش های گنده ی جوی های انقلاب و ولیعصر هر دو قدم یک بار بیرون بیاییند و چاق سلامتی کنند

پاسداران و جردن و بالاتر که سگ و جیر جیرک دارد چرا؟!

من که می دانم آخر این قصه کسی اسطوره نمی شود. اسطوره ها سال هاست که مرده اند و اسطوره سازها هم. با خیال راحت اسطوره شو و بمیر که من با قوانین عجیب و کهنه ی مرده پرستی بیگانه ام.

 تنازع برای بقاء را هم خوب یاد گرفته ام. فقط نمی دانم چرا باید برای هیچ بجنگم. این دنیا هیچ چیزش به درد بخور نیست. لااقل برای مدت طولانی. حالا تو اگر دنیای دیگری داری به خودت مربوط است.

...

باید بروم. موش و گربه ها٫ جیر جیرک و سگ ها منتظرند و من..

پی نوشت:

سرگرم روزگارم. سرگرم خود خود روزگار. می خواهم ببینم سر کدام پیچ خفتم می کند. ترمز دستی را کشیده ام. خلاص.

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:46  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
کاغذ های سپيد انباشته زیر دستم هر روز تعدادشان بیشتر می شود. انگار قرار نیست خودکار  من از سر طناب سطر ها آن طرف تر برود و انتهای طناب ختم به نقطه شود.

یک چیزهایی کم است. کاغذها برای نوشتنم. آدم ها برای زندگیم. جای خالی ها برای خودم و آهنگ ها برای رقصیدن. باید به تمام زبان ها حرف ها را به رقص در آورد ومن دیالوگ هایم را داده ام رفو کنند. نه این که کم آورده باشم ها نه. فقط از وقتی برای خودم قاب ساخته ام یاد گرفتم عادت کنم آدم های زندگیم را هم باید برای همیشه روی دیوار٫ طاقچه٫ میز٫نگهدارم. جای خالی هایم را نمی توانم بدهم بهشان. کم می آیند انگار. ‏...

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:44  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
حوالی خیابان های شهر قدم زدم و به بهانه های خوشبختی آدم ها فکر کردم.

صبح امروز مطمئن تر شدم قمری ها برای حرف هایشان٫ کارهایشان٫ دوستی هایشان و کلا زندگیشان٫ دنبال بهانه نمی گردند. برای همین است که همیشه آزادند یا مثل گنجشک ها از کوچکترین حرکت نمی ترسند. یا شبیه شطرنج باز مات شده ای نیستند که چند دقیقه قبل می توانست با یک حرکت نجات پیدا کند.. به سادگی رخ دادها فکر کردم و از حوالی خیابان های شهر گذشتم.

شهرمان بزرگ است. می دانی مثل دنیایمان. همین است که هر قسمتش دنیایی ست برای خودش. همین است که کوچکش می کند برایمان. همین است که خدای یگانه به فاصله ی چند ساعت می شود خدای متمایز. می شود خدای من پایینی و خدای من بالایی...

حوالی خیابان های شهر٫ چاه هایی  بود پر از انسان هایی که چاله هایش را خالی کرده بودند به امید آب بیشتر و دریغا که آب گندیده به میزان چاله و چاه ضررش را می زند.

...

من از قدم زدن در حوالی شهرمان آمده ام. بدون هیچ حوالی٫ هیچ شهری...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:0  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
 
  بالا