تبليغاتX
بدون عنوان
 
بدون عنوان
 
 
ماندني نيستم‚ تاكي؟‎ ‎نمي دانم!
 
*به دختری فکر می کردم که آن روز در بازار دستی دستش را نگرفت و گم شد. شاید برای همیشه! بعد هی زل زدم به پاییز که بفهمد ظاهر‎ا‎ْ پادشاه فصل ها و رنگ هاست و الا رنگ هاي اصلي در دل زمستان است. فقط صداي خش خش و ناله ي برگ هاي له شده زير پاي آدم هاست كه پاييز را فصل مي كند.

به دختري فكر مي كنم كه آن روز در بازار تنها تصوير پشمك هاي يك پشمك فروش در ذهنش نقش بست و ماند..بعد هر شب خدا رو به خاطر چيزهايي كه به خودم و خودش مربوطه شكر مي كنم و تصميماتي مي گيرم كه عملي كردنشون وقت گير و خسته كننده ست و نصف بيشترش رو مجبورم كه انجام بدهم.

...

اون موقع ها كه بابا بزرگ زنده بود.يه خونه داشتن كه قشنگ ترين قسمتش بالا پشت بومش بود. يك سقف داشت به بزرگي آسمان. وقتي مي رفتيم خونه شون٫ من مي رفتم بالا و پتويي٫ زير اندازي مي انداختم زيرم و طاق باز دراز مي كشيدم به تماشاي آسمون و ستاره هاش. فكر مي كنم در آن زمان يكي از قشنگ ترين صحنه هاي زندگيم همين بود. بعضي وقت ها عرفان و علي هم مي اومدن بالا و شروع مي كردن به پرسيدن سوالاي معمول بچه هاي هم سن و سالشون. منم يكي يكي همه ي سوال هاشون و جواب مي دادم و براي اين كه دنبال بازي شون به سقوط آزاد ختم نشه مجبور مي شدم برگردم پايين.

به دختري فكر مي كنم كه خيلي وقت است گم شده از خاطره ها. بعد طاق باز رو به سقف سپيد اتاق دراز مي كشم و به پشت بوم بدون پدر بزرگ و دايي و سقف فكر مي كنم و اين كه حالا عادت كردم جز تو قوطي كبريت نمي تونم جايي زندگي كنم. اما هنوز قشنگ ترين تصوير آن دوران در ذهنم هست و بدم نمي آد براي تنوع هم كه شده تكرارش كنم. با اين تفاوت كه حالاديگر آسمان به هيچ ستاره اي ختم نمي شود.

*مربوط به يك ماه پيش

ضميمه:

خودكار را برمي دارم كه بنويسم. سرما خورده. مدام سرفه مي كند روي كاغذ هايم، دست هايم، حرف هايم. مدام مي رود سر خط و لج مي كند كه من از اينجا تكان نمي خورم. من تب دارم. من حالم خوب نيست! مدام مي رود ته خط و مي نشيند به سرفه زدن. آه و ناله اش در مي آيد كه يك خط رفته خسته است. .. كمي مي نويسد و تمام تفش را مركب مي كند، عطسه مي زند توي صورت كاغذ و اثرش مي شود يك قسمت آبي اندازه ي سكه ي هاي 25 توماني بين خطوط معلق تكراري. اثرش مي شود يك كاغذ مريض..برايش نفس مي فرستم: ها..ها.. . بي فايده است. سكته ناقص مي كند. مي ميرد و مي افتد در سطل زباله. ... من مي مانم و يك دنيا حرف زده نشده. در دل مانده براي خودم. يك دنيا زندگي كه نكرده ام هنوز.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:47  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
خودكار را برمي دارم كه بنويسم. سرما خورده. مدام سرفه مي كند روي كاغذ هايم، دست هايم، حرف هايم. مدام مي رود سر خط و لج مي كند كه من از اينجا تكان نمي خورم. من تب دارم. من حالم خوب نيست! مدام مي رود ته خط و مي نشيند به سرفه زدن. آه و ناله اش در مي آيد كه يك خط رفته خسته است. .. كمي مي نويسد و تمام تفش را مركب مي كند، عطسه مي زند توي صورت كاغذ و اثرش مي شود يك قسمت آبي اندازه ي سكه ي هاي 25 توماني بين خطوط معلق تكراري. اثرش مي شود يك كاغذ مريض..برايش نفس مي فرستم: ها..ها.. . بي فايده است. سكته ناقص مي كند. مي ميرد و مي افتد در سطل زباله. ... من مي مانم و يك دنيا حرف زده نشده. در دل مانده براي خودم. يك دنيا زندگي كه نكرده ام
 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:34  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
تمام شهر پر از جیر جیرک شده و موش های بزرگ به قاعده ی بچه گربه و گربه های موش خور و سگ های ولگرد و آدم های اهل هیچ کجا

پیاده خیابان های شهر را طی کردن لذت دارد برایم حتی اگر موش های گنده ی جوی های انقلاب و ولیعصر هر دو قدم یک بار بیرون بیاییند و چاق سلامتی کنند

پاسداران و جردن و بالاتر که سگ و جیر جیرک دارد چرا؟!

من که می دانم آخر این قصه کسی اسطوره نمی شود. اسطوره ها سال هاست که مرده اند و اسطوره سازها هم. با خیال راحت اسطوره شو و بمیر که من با قوانین عجیب و کهنه ی مرده پرستی بیگانه ام.

 تنازع برای بقاء را هم خوب یاد گرفته ام. فقط نمی دانم چرا باید برای هیچ بجنگم. این دنیا هیچ چیزش به درد بخور نیست. لااقل برای مدت طولانی. حالا تو اگر دنیای دیگری داری به خودت مربوط است.

...

باید بروم. موش و گربه ها٫ جیر جیرک و سگ ها منتظرند و من..

پی نوشت:

سرگرم روزگارم. سرگرم خود خود روزگار. می خواهم ببینم سر کدام پیچ خفتم می کند. ترمز دستی را کشیده ام. خلاص.

 |+| نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 11:46  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
کاغذ های سپيد انباشته زیر دستم هر روز تعدادشان بیشتر می شود. انگار قرار نیست خودکار  من از سر طناب سطر ها آن طرف تر برود و انتهای طناب ختم به نقطه شود.

یک چیزهایی کم است. کاغذها برای نوشتنم. آدم ها برای زندگیم. جای خالی ها برای خودم و آهنگ ها برای رقصیدن. باید به تمام زبان ها حرف ها را به رقص در آورد ومن دیالوگ هایم را داده ام رفو کنند. نه این که کم آورده باشم ها نه. فقط از وقتی برای خودم قاب ساخته ام یاد گرفتم عادت کنم آدم های زندگیم را هم باید برای همیشه روی دیوار٫ طاقچه٫ میز٫نگهدارم. جای خالی هایم را نمی توانم بدهم بهشان. کم می آیند انگار. ‏...

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 13:44  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
حوالی خیابان های شهر قدم زدم و به بهانه های خوشبختی آدم ها فکر کردم.

صبح امروز مطمئن تر شدم قمری ها برای حرف هایشان٫ کارهایشان٫ دوستی هایشان و کلا زندگیشان٫ دنبال بهانه نمی گردند. برای همین است که همیشه آزادند یا مثل گنجشک ها از کوچکترین حرکت نمی ترسند. یا شبیه شطرنج باز مات شده ای نیستند که چند دقیقه قبل می توانست با یک حرکت نجات پیدا کند.. به سادگی رخ دادها فکر کردم و از حوالی خیابان های شهر گذشتم.

شهرمان بزرگ است. می دانی مثل دنیایمان. همین است که هر قسمتش دنیایی ست برای خودش. همین است که کوچکش می کند برایمان. همین است که خدای یگانه به فاصله ی چند ساعت می شود خدای متمایز. می شود خدای من پایینی و خدای من بالایی...

حوالی خیابان های شهر٫ چاه هایی  بود پر از انسان هایی که چاله هایش را خالی کرده بودند به امید آب بیشتر و دریغا که آب گندیده به میزان چاله و چاه ضررش را می زند.

...

من از قدم زدن در حوالی شهرمان آمده ام. بدون هیچ حوالی٫ هیچ شهری...

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 15:0  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
مدتی ست یک سری فکرها زده به کله ام که باورم نمی شود حتی جرقه اولیه اش هم کار من باشد چه برسد به مابقی. خب در هر حال  همه چیز که دست خود آدم نیست.

پ.ن: دلم برای زمستان و حداقل یک برف حسابی تنگ شده. زمستان طبیعی٫ نه مثل الان. نه زمستان مصنوعی بازسازی شده.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 19:26  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
بعضي وقت ها شرايط جوري مي شود كه غير واقعيت را باور مي كني! بعدتر ها، همان شرايط طوري واقعيت عريان را به رخت مي كشند كه از باور در اصل غير واقعي ات شرمنده ي خودت مي شوي... ديشب دنيا روهاي مختلف بعضي سكه هاي تزيين شده به صداقت و واقعيت دروغين متظاهرنمايش را نشان داد. دقيقا بعد از اتفاق ديشب و عميقا از مدت ها قبل. ... ديروز بود كه مطمئن شدم وقتي تارا ازم مي خواهد از آن لبخند هاي زيبايم-به قول خودش- بزنم. تا كجاها دور شده ام از آدم ها، رسم ها، حتي لبخندهاي عاريتي به ظاهر طبيعي. كه با داد تارا :" مصنوعي نخند" ، خودي نشان مي دادند تا دوباره ياد حضور در جمع بيفتم كه مبادا حالشان خراب شود به خاطر من!.. ديروز بود كه مطمئن شدم بيشترين هيجانات دنيا هم برايم مثل قبل ذوق ايجاد نمي كند و من در ميان جمع و خودم... . ديروز، وقتي هر كاري كردم باز بغضم عقيم ماند، فهميدم نه تنها من ماماي خوبي نيستم كه خشكسالي هم در راه است.. شايد هم همه از عواقب دو ساعت خوابيدن شب قبل و خواب هاي مختلف بي و با سر و ته اش بود. در هر صورت اوضاع اين طور نمي ماند! .. با دنيا توافق كرده ايم هر كس راه خودش را برود. البته در صورتي كه دنيا زيرش نزند، من اهل عملم‎!‎ خب دنيا كه راه خودش را مي رود اما خواسته، نا خواسته به كار من هم كار دارد و اين نتيجه اش يعني فسق قرارداد. حالا تا ببينيم
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:9  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
ديشب نوشت: نم نم باراني خواست ببارد، نباريد. رفت همان جا كه بود! نبايد امشب مي نوشتم. نخواستم امشب بنويسم. غلبه نكرد اراده. همان طور كه خواب به بيداري- به فكر- به من.. آنقدر خوابم مي آيد كه نمي توانم بخوابم! مزخرف شده ام يا خسته، بي حوصله، كسل...يا هر كوفت و زهرمار موقتي- به خيال خودم- ،خسته ام همين... نبايد مي نوشتم. خزئبلات بي اراده نوشت بالا، شاهد امر. نبايد مي نوشتم امشب، مي دونم.

***

 امروز نوشت: بغضت كنار ديوارهاي باغ جا مانده بود و خودت.. اندوهت را بفروش به همان جاده ها، كوه ها، دشت ها، جنون ها، بفروش به جماعت مفت بخر!.. جاده اي مي سازيم اطرافش 4فصل را با برف و زمستان اضافه داشته باشد! آنقدر برف مي خوريم كه خوابمان نبرد. بي حسي هايمان را احساس كنيم اما خوابمان نبرد! از خواب هاي طولاني بيزارم- دمي نظاره كن- زمستان سختي در راه است.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 17:18  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
گاهی آدم حرف زياد دارد. اما نمي شود نوشت. حتي خواند. حتي زد..فكرش را كرده ام، تصميم بماند براي بعد... رازهاي بي ارزشمان، همين بس كه راه براي با ارزش ها باز كنند.. ما راز هاي بي ارزشمان مال خودمان است هميشه. ... هواي ملسي شده اين دو، سه روز. از حال و هواي ما جويا شوي؟ - جزء رازهاي بي ارزشمان است! ... ديشب بعضي مسائل، افراد، كارها، حرف ها، ديشب بعضي... ها را توي يك جعبه ريختم و رويش نوشتم: كشك. امروز خط نوشته درشت تر شده بود! ... ديشب حال همه ي ما خوب نبود. امروز بهتر از ديروز. به لطف خدا ازشوك درآمديم! ...
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 4:15  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
سحر به دنيا مي آيد... تمام شب، زمان آبستن را تيمار مي كردم... ‎
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 4:0  توسط زهرا‎ ‎‏نقبایی  | 
 
  بالا