|
بدون عنوان
|
||
|
ماندني نيستم‚ تاكي؟ نمي دانم! |
به دختري فكر مي كنم كه آن روز در بازار تنها تصوير پشمك هاي يك پشمك فروش در ذهنش نقش بست و ماند..بعد هر شب خدا رو به خاطر چيزهايي كه به خودم و خودش مربوطه شكر مي كنم و تصميماتي مي گيرم كه عملي كردنشون وقت گير و خسته كننده ست و نصف بيشترش رو مجبورم كه انجام بدهم.
...
اون موقع ها كه بابا بزرگ زنده بود.يه خونه داشتن كه قشنگ ترين قسمتش بالا پشت بومش بود. يك سقف داشت به بزرگي آسمان. وقتي مي رفتيم خونه شون٫ من مي رفتم بالا و پتويي٫ زير اندازي مي انداختم زيرم و طاق باز دراز مي كشيدم به تماشاي آسمون و ستاره هاش. فكر مي كنم در آن زمان يكي از قشنگ ترين صحنه هاي زندگيم همين بود. بعضي وقت ها عرفان و علي هم مي اومدن بالا و شروع مي كردن به پرسيدن سوالاي معمول بچه هاي هم سن و سالشون. منم يكي يكي همه ي سوال هاشون و جواب مي دادم و براي اين كه دنبال بازي شون به سقوط آزاد ختم نشه مجبور مي شدم برگردم پايين.
به دختري فكر مي كنم كه خيلي وقت است گم شده از خاطره ها. بعد طاق باز رو به سقف سپيد اتاق دراز مي كشم و به پشت بوم بدون پدر بزرگ و دايي و سقف فكر مي كنم و اين كه حالا عادت كردم جز تو قوطي كبريت نمي تونم جايي زندگي كنم. اما هنوز قشنگ ترين تصوير آن دوران در ذهنم هست و بدم نمي آد براي تنوع هم كه شده تكرارش كنم. با اين تفاوت كه حالاديگر آسمان به هيچ ستاره اي ختم نمي شود.
*مربوط به يك ماه پيش
ضميمه:
خودكار را برمي دارم كه بنويسم. سرما خورده. مدام سرفه مي كند روي كاغذ هايم، دست هايم، حرف هايم. مدام مي رود سر خط و لج مي كند كه من از اينجا تكان نمي خورم. من تب دارم. من حالم خوب نيست! مدام مي رود ته خط و مي نشيند به سرفه زدن. آه و ناله اش در مي آيد كه يك خط رفته خسته است. .. كمي مي نويسد و تمام تفش را مركب مي كند، عطسه مي زند توي صورت كاغذ و اثرش مي شود يك قسمت آبي اندازه ي سكه ي هاي 25 توماني بين خطوط معلق تكراري. اثرش مي شود يك كاغذ مريض..برايش نفس مي فرستم: ها..ها.. . بي فايده است. سكته ناقص مي كند. مي ميرد و مي افتد در سطل زباله. ... من مي مانم و يك دنيا حرف زده نشده. در دل مانده براي خودم. يك دنيا زندگي كه نكرده ام هنوز.
پیاده خیابان های شهر را طی کردن لذت دارد برایم حتی اگر موش های گنده ی جوی های انقلاب و ولیعصر هر دو قدم یک بار بیرون بیاییند و چاق سلامتی کنند
پاسداران و جردن و بالاتر که سگ و جیر جیرک دارد چرا؟!
من که می دانم آخر این قصه کسی اسطوره نمی شود. اسطوره ها سال هاست که مرده اند و اسطوره سازها هم. با خیال راحت اسطوره شو و بمیر که من با قوانین عجیب و کهنه ی مرده پرستی بیگانه ام.
تنازع برای بقاء را هم خوب یاد گرفته ام. فقط نمی دانم چرا باید برای هیچ بجنگم. این دنیا هیچ چیزش به درد بخور نیست. لااقل برای مدت طولانی. حالا تو اگر دنیای دیگری داری به خودت مربوط است.
...
باید بروم. موش و گربه ها٫ جیر جیرک و سگ ها منتظرند و من..
پی نوشت:
سرگرم روزگارم. سرگرم خود خود روزگار. می خواهم ببینم سر کدام پیچ خفتم می کند. ترمز دستی را کشیده ام. خلاص.
یک چیزهایی کم است. کاغذها برای نوشتنم. آدم ها برای زندگیم. جای خالی ها برای خودم و آهنگ ها برای رقصیدن. باید به تمام زبان ها حرف ها را به رقص در آورد ومن دیالوگ هایم را داده ام رفو کنند. نه این که کم آورده باشم ها نه. فقط از وقتی برای خودم قاب ساخته ام یاد گرفتم عادت کنم آدم های زندگیم را هم باید برای همیشه روی دیوار٫ طاقچه٫ میز٫نگهدارم. جای خالی هایم را نمی توانم بدهم بهشان. کم می آیند انگار. ...
صبح امروز مطمئن تر شدم قمری ها برای حرف هایشان٫ کارهایشان٫ دوستی هایشان و کلا زندگیشان٫ دنبال بهانه نمی گردند. برای همین است که همیشه آزادند یا مثل گنجشک ها از کوچکترین حرکت نمی ترسند. یا شبیه شطرنج باز مات شده ای نیستند که چند دقیقه قبل می توانست با یک حرکت نجات پیدا کند.. به سادگی رخ دادها فکر کردم و از حوالی خیابان های شهر گذشتم.
شهرمان بزرگ است. می دانی مثل دنیایمان. همین است که هر قسمتش دنیایی ست برای خودش. همین است که کوچکش می کند برایمان. همین است که خدای یگانه به فاصله ی چند ساعت می شود خدای متمایز. می شود خدای من پایینی و خدای من بالایی...
حوالی خیابان های شهر٫ چاه هایی بود پر از انسان هایی که چاله هایش را خالی کرده بودند به امید آب بیشتر و دریغا که آب گندیده به میزان چاله و چاه ضررش را می زند.
...
من از قدم زدن در حوالی شهرمان آمده ام. بدون هیچ حوالی٫ هیچ شهری...
پ.ن: دلم برای زمستان و حداقل یک برف حسابی تنگ شده. زمستان طبیعی٫ نه مثل الان. نه زمستان مصنوعی بازسازی شده.
***
امروز نوشت: بغضت كنار ديوارهاي باغ جا مانده بود و خودت.. اندوهت را بفروش به همان جاده ها، كوه ها، دشت ها، جنون ها، بفروش به جماعت مفت بخر!.. جاده اي مي سازيم اطرافش 4فصل را با برف و زمستان اضافه داشته باشد! آنقدر برف مي خوريم كه خوابمان نبرد. بي حسي هايمان را احساس كنيم اما خوابمان نبرد! از خواب هاي طولاني بيزارم- دمي نظاره كن- زمستان سختي در راه است.
|
|